خودکاري که منقطع مي نويسد يا انگشتاني که گمانم از ضعف مي لرزند يا هر چيز ديگري که همه چيز را مثل هميشه لغزان و لغزنده، ناهموار نشان مي دهند. يا اينکه ناهموار مي شوند. همين جوري نمي شود که هدفون مي رود روي سرم و تکان مي خورد سرم يا همين جوري که هيچ دري را باز نمي کنم و هيچ دري معمولاً باز نمي شود. بي خود نيست که من درها را قفل مي کنم اگر بشود. وقتي درها اينقدر ساکتند بهتر است براي سکوتشان توجيحي داشته باشم. اينطور نه اينکه کسي در نمي زند، کسي در نمي زند، مثلاً من در را باز نمي کنم! يا به اين هدفون بر مي گردد و حتماً صداي در را نمي شنوم. مگر آن بيرون خبري هست يا اگر باشد براي من؟ حتماً هست. نه بيشتر از اين صندلي يا آن يکي صندلي خالي آن طرف و اين وبلاگ. امروز در بانک يکي خبرم داد که زمستان است. پيش از اين بليط اتوبوس که مي گرفتم فصل ها را رويش مي خواندم. حالا که ماشين دارم حسابداران بانک يادآوري مي کنند. من تمام سال سردم است. شايد از تکيدگي باشد. لباس هايم هم زور بي خود مي زنند، سرما که لباس سرش نمي شود مثل من که صداي در. لباس دروغ است. همه يک روز لخت مي شوند، بي خودي دکمه هايشان را جدي مي گيرند. و فکر مي کني که درها بلد نيستند دروغ بگويند؟ بسته باشند بهتر است، در را نيمه باز هم که بگذاري يک روز چارطاق باز مي شود و تو مي ماني حجمي که روي سرت خراب مي شود و از تو هيچ کاري جز سلام کردن بر نمي آيد.
_ سلام دارلينگ! نبودم قفل در را شکسته بودند دادم تعميرش کنند. داشتم امتحانش مي کردم. در زده بودي؟ نشنيدم، هدفون توي گوشم بود. حال تو خوبه؟ آره سيگار کشيدم، پنجره بازه، بوش سريع مي ره بيرون. اين دستبند سبز من رو نديدي؟ مرسي دارلينگ. لباسم رو عوض کنم ميام. بذار بازم قفلش رو امتحان کنم.
در که بسته مي شود آدم از تنهايي در مي آيد. من مي مانم و سرم. برايش يک هدفون جديد خريدم. از دستم خلاص مي شود. سرم عادت کرده به تنهايي. طفلک افسرده شده. چند نفري به من گفته اند. گير من سرما مي آيد به جايش. سر که سردش نمي شود. جاذبه هم حاليش است. مي افتد پايين. سر خيلي فرق مي کند. بي خود مي گويند سر و سينه. سينه را يک کاريش مي کنند که جاذبه نمي فهمد، همين جوري صاف تکان نمي خورد! خيلي هم ارزشمند مي شود اينجوري مي گيوند طرف باربي شده! سر که بلد نيست دروغ بگويد. براي همين هدفون برايش خريدم که مجبور نشود حرف بزند با من. آدم که هميشه نمي تواند حرف راست بشنود. همه چيز خراب مي شود. بعد بايد بيايم پيش تو يا که ايميل کنم برايت که دارلينگ حالم خوب نيود جواب ندادم. بعد بنشينم و بخوانم که هژير پلاسچي در ستايش خودکشي چي نوشته يا در را باز کنم و از تو بپرسم که دارلينگ خودکشي که کردي چي جوري بود؟ اين سن ها گذشته است البته براي من. کارت پايان خدمت هم دارم الان. کسي که سربازي کرده باشد در بسيج، آن هم در طول انتخابات و سالم در آمده پس خودکشي نخواهد کرد. خنده دار است بيشتر بايد تخمه بشکنم و بخوانم هژير چه نوشته. يا او تخمه بشکند و بخواند من از بسيج چه خواهم نوشت و خواهم نوشت. مثل خواندن بيانيه هاي اين روزها و محاکمه نظام براي جنايات 30 سال گذشته! غلط تايپي که زياد مي شود يعني يک جاي کار مي لنگد. زميني که رويش آب باشد سست تر از آن است که لنگر رويش بياندازي! اين کشتي ها در خشکي امن ترند. من کجاي اين دنيا لنگر انداخته ام که نه تکان مي خورم و نه ثابتم! و اگر نه اين سرم چرا تکان مي خورد و من نه؟! هميشه منتظرم که از در وارد شوي و تکانم دهي و منِ بي لنگر کج و مج شوم و خودم يک جا و سرم يکجا تلو تلو بخوريم و تو قاه قاه بخندي به من و گور پدرم!
_ اِ! دارلينگ کي اومدي من نفهميدم! من که در رو قفل کرده بودم! يعني باز هم درست نشده؟ بي خودي روي اين قفل ها حساب مي کنم من. مي دوني چقدر خرجش کردم تا حالا. اومدم دارلينگ. بذار دکمه هام رو ببندم...

